تبليغاتX
عاشق زندگی
تا پی نبردی که دلش با زبان یکی ست دل خوش نکن به گرمی گفتار هیچ کس
 دوری

دل بی تاب من با دیدنت آرام میگیرد

اگر دوری ز آغوشم‌٬ نگاهم کام میگیرد

مرا گر مست می خواهی٬ نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد

تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم

ز هر موج نگاه دلکشت پیغام میگیرد

 

 

|+| نوشته شده توسط دیبا در شنبه بیست و یکم اسفند 1389  |
 بترس

از باغ می برند که چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده صبح تو را ابر های تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند 

ای گل گمان نکن که به جشن شب می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

زان نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند

|+| نوشته شده توسط دیبا در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389  |
 مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازی چو دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ...من نیستمش

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی...

|+| نوشته شده توسط دیبا در جمعه نهم مهر 1389  |
 
به نقاش گفتمش نقشی بکش از زندگی

                                 با قلم

                                          نقش حبابی بر لب دریا کشید

                           

                            

|+| نوشته شده توسط دیبا در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 زندگی
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

|+| نوشته شده توسط دیبا در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 به چه سوگند خورم

من برای تو که امید منی

 

به چه سوگند خورم

 

به فریبایی رخساره ی ماه

 

به غباری که در افتاده به راه

 

یا به رازی که نهفته به نگاه

 

به چه سوگند خورم

 

به پر چلچله ی جسته ز بام

 

به غم مرغک افتاده به دام

 

به شرابی که بلغزیده زجام

 

به چه سوگند خورم

 

به غم مهر تو و این دل سرگشته ی من

 

به شراری که خیالت زده بر سینه و تن

 

به شکوهی که در افتاده به دامان چمن

 

یا به این خلوت دلگیر و توان سوز دل خسته ی من

 

به چه سوگند خورم

 

به پریشان شدگان ره اقلیم خیال

 

من قسم می خورم ای مادر فرزند نواز

 

که دل سوخته در مهر تو می سوزد باز

 

 

|+| نوشته شده توسط دیبا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 خانه ای خواهم ساخت

 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد همه پنجره هايش ، به پذيرائي نور

ساحت باغچه اش ، پر ز نسيم

حوض ماهي ، پر آب

سر هر طاقچه ، شمعي روشن

قامت پاك درختانش ، سبز

و تو را خواهم خواند

كه در اين خانه ، كنارم باشي

دل اين خانه ، به ديدار تو روشن گردد

سينه آينه تصوير تو را ميجويد ، كه در آئي جون نور

تو بدين خانه در آ

اي سر آغاز اميد

من به ديدار تو ، مي انديشم

و به آرامش بودن ، با تو

اين دل تنگ تو را ميخواهد

اي كه با آمدنت

همدم روز و شبم ، تنهائي ، خواهد رفت

تو بدين خانه بيا

در خيابان اميد

كوچه باور سبز

نبش ميدان صبوري ، آنجا

خانه اي خواهي يافت

سر در خانه چراغي روشن

روي سكويش ، گلدان گلي

در دل خانه ، اجاقي دلگرم

سر ديوار حياط

يا كريمي ، به تو خواهد خنديد

و به تو خواهد گفت

من چه اندازه دلم ، تنگ تو بود

وسعت خانه ، به اندازه خوشبختي ماست

حد آن ، خانه همسايه ، نباشد هرگز

ته ديوار حياط ، آخر وسعت انديشه ماست

با حضور تو ، در اين خانه ، چه جشني بر پاست

من در اين خانه به ديدار تو ، مي انديشم

سفره اي دارم از جنس دلم ، جنس حرير

كاسه اي آب ، دلي پر ز اميد

و نگاهي كه تو را مي جويد

سينه اي دارم ، از جنس بلور

چه سر سفره ، چه در كنج حياط

عشق خود را تو در اين سينه ، عيان خواهي ديد

من به شوق تو در اين باغچه ، گل خواهم كاشت

گل ياسي خوشبو ، نسترن ، نرگس پاك

گل سرخي زيبا

بوته اي نيلوفر ، سر به ديوار حياط

گل صد رنگ اميد

گل صبرم را با آمدنت ، خوام چيد

لب هر پنجره ، گلداني گل

و به هر گلدان ، شاخه اي از لبخند

آسمان شب اين خانه ، پر از چشمك و مهتاب و نسيم

ناودانش ، پر موسيقي آب

شب در ايوان حياط

نور مهتاب تو را خواهد ديد

كه به اين خانه كوچك ، چه صفائي دادي

صبح فردا ، كه چشم و دل اين خانه به لبخند تو روشن گردد

همه خواهند فهميد ، تو بدين خانه ، چو نور آمده اي

سر در خانه ، به خطي زيبا

مي نويسم اين را

غم نيايد اينجا

و بداند ديگر

خانه تو

اينجاست


 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دیبا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 
اول سلام به همهی بچه های با معرفتی که تو این مدت به منو

وبلاگم سر زدن با اینکه من نمی رسیدم اپ کنم و بهشون سربزنم

واقعا ممنونم و از همه معذرت می خوام اما باور کنید من امتحانا ی

میان ترمو پایان ترمو برنامه ریزی نکرده بودم واختیار بهم زدن چهارتا

مسافرت عجله ای رو نداشتم ولی خب بالاخره متاسفم

و از اینکه این فرستم پیدا کردم خیلی خوشحالم

امیدوارم بتونم ادامه ی کارم و با نظرای شما خوب انجام بدم

 

|+| نوشته شده توسط دیبا در سه شنبه بیستم شهریور 1386  |
 

دست بالا بردم

تا که دستان پر از خواهش من را شاید

مهر او در یابد

بارها خوانده ام او را اما

او مرا می شنود؟

و میان همه هستی بی پایانش

او مرا می بیند

در جهانی که هزاران مه و خورشید همه نا چیزند

ذره ایی را راهی هست؟

 

|+| نوشته شده توسط دیبا در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 در بر رخم مبند
باز از جنون عشق به کوی تو آمدم

بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم

دربررخم مبند که همچون نگاه شوق

با کاروان اشک به سوی تو آمدم

از شهر بند عقل به سر منزل جنون

این سان به شوق دیدن روی تو آمدم

از رفته عذرخواه و ز آینده بیمناک

آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم

مانند اشک دور ز دیدار مردمان

با سر دویده تا سر کوی تو آمدم

|+| نوشته شده توسط دیبا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا